تبليغاتX
یادداشت های مهرداد

راستی امشب شب یلداست.

امیدوارم که شب یلدا به همه خوش بگذره.


+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 12:59 |
این مدل اتوبان ندیده بودیم که دیدیم.....

در ژاپن در ازاکا , بزرگراهی هوایی از وسط یک ساختمان عبور میکنه

کل مطلب رو در بخش ادامه مطلب ببینید.



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 12:58 |
ملا صدرا ميگويد :

خداوند بی نهايت است و لا مکان و بی زمان ؛ اما به قدر فهم تو کوچک ميشود و به قدر نياز تو فرود می آيد ؛ به قدر آرزوی تو گسترده ميشود ؛ و به قدر ايمان تو کار گشا ؛ يتيمان را پدر ميشود و مادر ؛ محتاجان برادری را برادر ميشود ؛ عقيمان را طفل ميشود ؛ نا اميدان را اميد؛ گمگشتگان را راه ميشود ؛ در تاريکی ماندگان را نور ميشود ؛ رزمندگان را شمشير ميشود ؛ بيماران را شفا ميشود و محتاجان به عشق را عشق ميشود.

+ نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 16:20 |

موفق كسي است كه با آجرهايي كه بطرفش پرتاب مي شود، يك بناي محكم بسازد.


+ نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 16:18 |


عید غدیر رو به همه مسلمانهای شیعه تبریک عرض میکنم.


ایشالله همیشه خوبی و خوشی تو زندیگتون باشه.

+ نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 11:23 |
ارزشمندترین نکته های زندگی


ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمیشوند ویا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند.
پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود.
ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم.

مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.
به او گفتم: بنظرمرسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود. موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.

وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم. وآنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمیتوانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند. ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود.

پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد، و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم. هیچ چیز غیرعادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.

وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم. چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.

کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:

نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت.

و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

درآن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشانداریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست.

زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 15:9 |

قدرت مثل دانه های شن میمونه که هر چی بیشتر بهش چنگ میزنید بیشتر از میان انگشتانتون فرار میکنه.

+ نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 16:47 |

اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند.


جرج آلن
+ نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 2:57 |
راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود.
ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: «پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!» راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت: «این هم نشانه بهشت!» 
+ نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 2:56 |
خب امروز شنیدم که خودرو مینیاتور توسط گروه خودروسازی سایپا طراحی و ساخته شده.


کل مطلب رو در بخش ادامه مطلب ببینید.



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 2:54 |
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ 
+ نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 2:52 |
یه جمله قشنگ که همین الان خوندم:



اگرنتوانستی کسی را ببخشی از بزرگی گناه اونیست!!

از کوچکی قلب توست.



+ نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 1:26 |
نمیدونم همه ادمها مثل همند یا نه

چرا ما ادمها فقط موقع گرفتاری یاد خدا می افتیم ؟ خیلی از ماها موقع خوشی و شادی حواسمون اصلا بهش نیست گرفتار که میشم تازه یادمون می افته اه خدایی هم هست.......

حکایت همون بابایی که داشت قایق رو سوراخ میکرد و بعد از پیامبر پرسید حقیقت خدا رو چطوری میشه درک کرد.

ای کاش ما هم اونگونه بودیم که میفهمیدم خدا رو باید همیشه دید. نه فقط در گرفتاری

هر چند که خدا اونقدر بزرگوار هست که بازم بنده های اینطوریش رو رد نمیکنه اما خدا کنه یه روزی ماها (خودم رومیگم، جسارت به بقیه نباشه) از این خواب بیدار شیم.

شب همگی بخیر و شادی
انشالله خدا گره کار همه ادمها رو باز کنه.
+ نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 23:18 |
خب یه پستی هم در مورد فارکس بزنیم.

امروز بالاخره این یورو در مقابل دلار شروع به ریزش کرد. حالا باید دید ایا این ریزشه موقتیه یا و حرکت صعودی اغاز خواهد شد یا اینکه نه.

فکر میکنم یه ریزش خفن در راهه.

شاید یه چیزی حدود 200 300 پیپ ریزش کنه.

البته شاید.
+ نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 18:30 |

حرفها دارم اما... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو! خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که: ((دوست...))

چه کنم؟ حرف دلم را!! بزنم یا نزنم؟!

================
به همراه یادی از زنده یاد قیصر امین پور


+ نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 15:38 |
سلام به همگی

امشب دیروقت اومدم سراغ وبلاگ

امروز بد نبود. اما شب خوبی نبود. با اینکه شب عید بود.

در بازگشت به منزل کل فاصله رو پیاده طی کردم تا هوا بخورم. هوا به سردی پریشب نبود اما سرد بود.

با یکی از دوستانم هم کمی بگو مگو کردم. نمیدونم تقصیر کی بود. شاید تقصیر من بود. شاید هم تقصیر اون بود. نمیخوام مقصر پیدا کنم.

بارها به خودم گفتم که از امروز به بعد باید خونسرد تر باشم. اگه طرف مقابل هم حرفی زد که تحریک کننده بود باز خودم رو کنترل کنم و چیزی نگم. سعه صدر بیشتری داشته باشم.

اما نمیدونم چرا این مساله گاهی از دستم در میره. با وجود اینکه ادم خونسردی هستم.

حس میکنم فشار زیادی روی من هست. عین بادکنکی شدم که منتظر برخورد یه سوزن هست بهش.

خدا به ما رحم کنه.

کسی میتونه راه حلی پیش پای ما بذاره ؟؟؟؟
+ نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 3:1 |
خیلی وقتها است که ادم دوست داره تنها باشه.
مثل مواقعی که عصبانیه.... خوبه ادم بتونه عصبانیت خودشو کنترل کنه اما بعضی موقع ها واقعا نمیشه

واسه همین تنهایی تو این مواقع بهترین چاره است. ادم با خودش خلوت میکنه تا اروم شه.
بهتر از اینه که بتوپه به دیگران تا بعدا پشیمون بشه یا بقیه ازش دلخور بشن.


اما همین تنهایی گاهی اوقات بدترین درده. ادم دیوونه میشه. حرفهایی هست که ادم دوست داره به کسی که رازدارش باشه بزنه اما وقتی تنهاست هیچکس نیست که به حرفش گوش بده. ناچار ممکنه حرفها در دلش بمونه و عقده بشه براش...........

خیلی از ادمهایی که به یه نحوی مشکل دارند شاید تنها باشن.

حالا به نظر شما تنهایی خوبه یا بد؟ مزیت هاش بیشتره یا بدی هاش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من ار روزی که بهترین دوستم رو از دست دادم بعضی موقع ها واقعا احساس تنهایی میکنم. همیشه به حرفهام گوش میداد.

امیدوارم که هیچکس به این گرفتاری دچار نشه.

ما هم بریم سر کارمون.

برای همه ارزوی موفقیت میکنم.
+ نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 22:51 |
خیلی وقتها شبها که میخوابیدم برای اینکه صبح به موقع از خواب بیدار شم ساعت کوک میکردم یا ساعت مبایل رو تنظیم میکردم.

این یه سال اخیر میشه گفت تقریبا از این کار معاف شدیم. (البته در منزل)

میدونید چرا؟

چون بقل خونمون دارن ساختمون سازی میکنن. از ساعت 6 صبح شروع میکنن

تق تق ، توق توق ، ویژ ویژ ، دنگ دنگ و

از صداهای نکره و گوشخراش ماشین الات ساختمانی گرفته تا آواز خواندنهای کارگران

یکی میبینی داره سلطان سلطان میکنه (سلطان *** قلبم کیه ؟؟؟ )
یکی میبینی میگه من بوتیفالم (یا پوتیفال یا پوتیفار ، هر چی که هست اسمش)

اون یکی هم میگه من زلیخا هستم. کلا تئاتری داریم بقل گوشمون

ایا شما هم از ان همسایه ها دارید که لطف کنه بهتون خواب صبح رو خراب کنه؟!!!؟!؟
+ نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 15:16 |
یه خاطره بگم بخندیم.

روزی با بهترین دوستم رفته بودم به یه کافی شاپ. تصادفی پیداش کرده بودیم....

خلاصه رفتیم داخل. صاحب کافی شاپ کلی ما رو تحویل گرفت و کلاس گذاشت

خلاصه نشستیم سر یه میز تا ببینیم چه خبره و اینجا چطوره یه دفعه منو رو اوردند و ما هم با ذوق تمام رفتیم ببینیم چی توش هست

چشمتون روز بد نبینه قیمتها رو دیدیدم. چایی 700

دوستم به من گفت قیمتهایی داره. البته کیک شکلاتی هم داشت که وجدانا خوشمزه بود.
فکر نکنید ما خسیس هستیم ها. بعد از اون دفعه اول چند بار دیگه هم رفتیم و چیزهای دیگش رو امتحان کردیم. هر چند که کمی گرون وای میساد اما اوقات خوشی بود.

خلاصه اون قضیه شد نقل صحبت ما که دفعه بعد با خودمون فلاسک ببریم فقط کیک بخوریم یا اینکه نه پنیر ببریم و کلی با دوستم سر این قضیه داستان میساختیم و میخندیدیم.

--------------------
البته خاطرات دیگه هم از اون کافی شاپ هست. هم شاد و هم خیلی تلخ که شاید یه روزی براتون تعریف کردمش.

فعلا یا علی

ما بریم سر کارمون
+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 23:26 |
واقعا این فوتبال ورزش جالبیه

90 دقیقه نگاش میکنی یه گل نداره یه دفعه دقیقه 90 تیمت گل میزنه و میپری بالا داد میزنی....

داشتم بازی منچستر و ساندرلند رو میدیدم. جونمون به لب رسید تا گلی زده بشه اما هر چی منچستر میزد تو گل برو نبود.................

بالاخره اینقدر حمله کردند تا در دقیقه 90 نمانیا ویدیچ مدافع وسط گل برتری رو زد.

خیلی جالب بود و یبار دیگه ثابت شد که ضد فوتبال و زیر توپ زدن همیشه نتیجه نمیده.

حالا نتیجه اخلاقی چیه به نظرتون ؟
امیدوارم هیچوقت در زندگیمون ضد فوتبال بازی نکنیم. زندگی کوتاهه و فرصتها محدود

بهتره که از ثانیه های زندگی بهترین استفاده رو کرد.

با امید موفقیت برای همه
+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 23:5 |
1 ساعت پیش داشتم برمیگشتم منزل....

هوای سرد همچون سیلی صورت ادم رو سرخ نگه میداشت. خودم رو در کاپشن پیچیده بودم و بخار نفسهای سردم به بیرون دمیده میشد....

ناگهان صدایی شنیدم و روم رو که برگردوندم زنی رو دیدم که همراه با فرزندش در کنار یک شیرینی فروشی نشسته بود و تکدی میکرد. بوی شیرینی به مشام میرسید. با خودم گفتم جای بهتر نبود اینجا که این بچه با بوی شیرینی اذیت میشه اما دقت که کردم دیدم زن بنده خدا نشسته جلوی هواکش زیرزمین شیرینی فروشی که محل پخت شیرینی بود

دلم براش سوخت و اسکناسی بهش دادم. اون هم به رسم همه گداها برام دعا کرد

در مسیر باز هم گداهای دیگه ای رو دیدم. نمیدونم ایا اینها همشون واقعا نیازمند بودند یا نه. خودشون میدونن و خداشون...

راستی شما فکر میکنید چطوری میشه یه نیازمند واقعی رو از کسی که سعی داره خودش رو نیازمند نشون بده تمیز داد؟!؟
فکر میکنید اصلا امکان این تشخیص هست؟!؟؟

امیدارم خدا هیچ بنده ای رو فقیر و محتاج نکنه......
+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 20:56 |
این شعر رو در امضای یکی از دوستان دیدم که خوشم اومد ازش.


سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

                ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره

                پر از خاطرات ترک خورده ایم
+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 15:28 |
رفته بودم یه فتوکپی یه پی دی اف رو بدم پرینت بگیره...

منتظر بودم تا نوبتم شه مطلب جالبی رو دیدم که من رو به فکر انداخت.............

نوشته بود:

اگه به کسی خوبی ای میکنی فراموش کن

بدیهایی هم که دیگران به تو کردند رو فراموش کن

من رو که خیلی به فکر انداخت. شاید شما رو هم به فکر بندازه.
+ نوشته شده توسط مهرداد در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 22:0 |
سلام مجدد

امروز یه پی ام جالب رسید به دستم که بد ندیدم بذارمش تو وبلاگ بقیه هم ببینند.

مضمونش به این شرح بود.

همه چيزهاي خوب خانم هستند: خورشيد خانم، پروانه خانم، مهتاب خانم!
اما همه چيزهاي بد آقا هستند: آقا دزده، آقا گاوه، آقا گرگه

به این گروه دوم اقا غوله و اقا دیوه رو هم اضافه کنید

واقعا فکر میکنید چرا اینطوریه ؟!
 
+ نوشته شده توسط مهرداد در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 19:53 |
چند روز پیش در خیابون منتظر بودم.
هوا سرد بود. داشتم قدم میزدم. یه دفعه صدای پسربچه ای رو شنیدم که فریاد میزد.

مامان مامان


با صدای بلند و همراه با گریه و اشک....
یکم کنجکاو شدم چرا این پسربچه اینطوری گریه میکنه؟!!؟!؟!

متوجه شدم که پسربچه بیچاره اسباب بازی ای میخواست که مامانش براش نگرفته و داره بهونه میگیره.

بی اختیار افسوس کشیدم و به خودم گفتم ای کاش من هم بچه بودم. بچگی دنیای زیبایی است. تمام دغدغه اون پسر در اون لحظه اسباب بازی ای بود که بعد از یه مدتی یا فراموشش میکرد یا یکی براش میگرفتن...

اما امان از وقتی که از بچگی میایم بیرون........ تو کار و گرفتاری...

اونقدر خواسته هامون بالا میره که غرق میشیم توشون.... زندگی سخت میشه و همش ادم باید بدوه دنبال پول و کار...............
وقت کم میشه. حتی حوصله نداری با بچه ها بازی کنی!!!!!

حیف از دنیای کودکی که زود به اتمام میرسه...

ای کاش من هم پسربچه بودم و دنیام همون اسباب بازی بود..........
 
+ نوشته شده توسط مهرداد در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 16:52 |
سلام به همه دوستان عزیزم.

بد ندیدم یه وبلاگی بزنم و بعضی از خاطرات و حوادثی که برام اتفاق می افته رو بنویسم.

امیدوارم که این مطالب برای خوانندگان مفید و جالب باشه.

با ارزوی سلامتی و موفقیت برای همه.

+ نوشته شده توسط مهرداد در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 16:48 |