تبليغاتX
یادداشت های مهرداد
یه خاطره بگم بخندیم.

روزی با بهترین دوستم رفته بودم به یه کافی شاپ. تصادفی پیداش کرده بودیم....

خلاصه رفتیم داخل. صاحب کافی شاپ کلی ما رو تحویل گرفت و کلاس گذاشت

خلاصه نشستیم سر یه میز تا ببینیم چه خبره و اینجا چطوره یه دفعه منو رو اوردند و ما هم با ذوق تمام رفتیم ببینیم چی توش هست

چشمتون روز بد نبینه قیمتها رو دیدیدم. چایی 700

دوستم به من گفت قیمتهایی داره. البته کیک شکلاتی هم داشت که وجدانا خوشمزه بود.
فکر نکنید ما خسیس هستیم ها. بعد از اون دفعه اول چند بار دیگه هم رفتیم و چیزهای دیگش رو امتحان کردیم. هر چند که کمی گرون وای میساد اما اوقات خوشی بود.

خلاصه اون قضیه شد نقل صحبت ما که دفعه بعد با خودمون فلاسک ببریم فقط کیک بخوریم یا اینکه نه پنیر ببریم و کلی با دوستم سر این قضیه داستان میساختیم و میخندیدیم.

--------------------
البته خاطرات دیگه هم از اون کافی شاپ هست. هم شاد و هم خیلی تلخ که شاید یه روزی براتون تعریف کردمش.

فعلا یا علی

ما بریم سر کارمون
+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 23:26 |
1 ساعت پیش داشتم برمیگشتم منزل....

هوای سرد همچون سیلی صورت ادم رو سرخ نگه میداشت. خودم رو در کاپشن پیچیده بودم و بخار نفسهای سردم به بیرون دمیده میشد....

ناگهان صدایی شنیدم و روم رو که برگردوندم زنی رو دیدم که همراه با فرزندش در کنار یک شیرینی فروشی نشسته بود و تکدی میکرد. بوی شیرینی به مشام میرسید. با خودم گفتم جای بهتر نبود اینجا که این بچه با بوی شیرینی اذیت میشه اما دقت که کردم دیدم زن بنده خدا نشسته جلوی هواکش زیرزمین شیرینی فروشی که محل پخت شیرینی بود

دلم براش سوخت و اسکناسی بهش دادم. اون هم به رسم همه گداها برام دعا کرد

در مسیر باز هم گداهای دیگه ای رو دیدم. نمیدونم ایا اینها همشون واقعا نیازمند بودند یا نه. خودشون میدونن و خداشون...

راستی شما فکر میکنید چطوری میشه یه نیازمند واقعی رو از کسی که سعی داره خودش رو نیازمند نشون بده تمیز داد؟!؟
فکر میکنید اصلا امکان این تشخیص هست؟!؟؟

امیدارم خدا هیچ بنده ای رو فقیر و محتاج نکنه......
+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 20:56 |